تبليغاتX
رقص با یک دل سیر




















رقص با یک دل سیر

شخصی،اجتماعی،وهرچه که بیاید

گاهی کمک کردن به نزدیک هایت یعنی قبول بدبختی و سیه روزی خودت.

گاهی احترام گذاشتن به بعضی از آ دمها حتی کسانیکه باید بهشون احترام بگذاری یعنی زیر بار حرف زور رفتن.

گاهی ناز کشیدن یعنی اشتباه.

امروز بدبین شدم. این روزها از هر طرف بهم فشار وارد می شه.  به جایی رسیدم  که بگم:

آرامش یعنی سکوت

نوشته شده در دوشنبه 1388/09/09ساعت 16:37 توسط | |

پس چی جذابه؟
نوشته شده در شنبه 1388/08/30ساعت 16:31 توسط | |

چند بار آرام دستش را به سمت کیفش برد و هر بار دستش را عقب کشید. یکدفعه انگار که بخواهد جلوی پشیمان شدنش را بگیرد ٬سریع در کیف را باز کرد و تکه روزنامه را از کیفش در آورد و تلفن کرد.

 خانم این ور خط: سلام خانم. من اعلامیه شما را در روزنامه دیده ام.

صدای موبایلش آنقدر بلند بود که در جریان همه مکالمه شان قرار می گرفتم( البته بالاجبار)

خانم اون ور خط:( با ترس) اعلامیه؟!!!

خانم این ور خط: بله دیگه. همین اعلامیه خونه که اینجا زده اید( تکه روزنامه را بالا می گیرد تا خانم پشت خط ببیند)

خانم اون ور خط: وا خانم! اعلامیه چیه؟ ترسیدم٬ اطلاعیه.

خانم این ور خط: چه فرقی می کنه خانم؟ حالا اطلاعیه یا اعلامیه؟ شرایطتون چیه؟ چند؟

...

و این مکالمه به همین شکل ادامه پیدا کرد 

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/24ساعت 16:31 توسط | |

خسته و افسرده در خیابان قدم می زدم . یکدفعه به خودم آمدم و دیدم وسط پل هوایی ایستادم. باز هم شانس آوردم یا شاید هم خدا کمکم کرد که بی هوا نرفتم وسط خیابان بایستم.

راستی شانس آوردن  یعنی همان کمک خدا یا یه چیز دیگر؟

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19ساعت 15:9 توسط | |

نگاهش که می کنی نا خودآگاه می خندی. برگها سرتا سر زمین را پوشانده اند. زرد٬ سبز٬ قرمز ٬ نارنجی. درختهای میوه که پاییزی می شوند تو را از افسردگی در می آورند.

 دلم جنگلهای شمال را می خواهد. جنگلهای گیلان را. پاییزش رنگ و بوی خاصی دارد که در هیچ جای دیگری ندیده ام. دلم می خواهد جلوی جنگلهای گیلان بایستم٬ برگهای رنگی را ببینم و لذت ببرم. چشمهایم را ببندم٬ دستهایم را باز کنم٬ یک نفس عمیق بکشم٬ مثل جودی آبوت جیغ ریزی بزنم و بعد ... حمله کنم به سمت درختها. دوست دارم کفشهایم را دربیاورم و با پاهای برهنه بین برگهایی که روی زمین ریخته شده ٬قدم بزنم تا پاهایم خیس شوند. دوست دارم روی برگها دراز بکشم و خودم را با برگها بپوشانم.٬ در برگهای جنگل دفن شوم و احساس خوشبختی کنم٬ زندگی کنم.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعت 16:10 توسط | |

آدمها با كج خلقي ها و حسادتهاشون، با دلسوزي هاي بيجا شون ، با بيان بدشون، حالم رو بد مي كنن، حالتم رو تهوع. 
نوشته شده در شنبه 1388/08/02ساعت 13:35 توسط | |

و آنگاه که زمان خسته از دویدن، می ایستد...
نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/29ساعت 14:31 توسط | |

الآن بلندترین و جدیترین صدایی که می شنوم صدای ثانیه شمار ساعت قدیمی روی دیواره...

خیلی قوی و محکم حرکت می کنه.تیک، تاک .تیک ،تاک. ثانیه به ثانیه که جلوتر می ره انگار که جلوشو بگیرن،یه کوچولو می لرزه و بعد دوباره می ره سر جاش، همون جایی که باید باشه. هنوز پس لرزه های این ثانیه تموم نشده که ثانیه بعدی شروع می شه و این ادامه پیدا می کنه تا... وقتیکه باتریش تموم شه. درست مثل ما، ما آدمها. ما هم همینطور زندگی می کنیم

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/26ساعت 16:13 توسط | |

جدیدا موسسه الغدیر قم یک تقویم زناشویی منتشر کرده که در آن کلی توصیه های جنسی هم مطرح شده.این کتاب با تیراژ صد هزار جلد    به چاپ رسیده.این کتاب شامل توصیه های خاصی مربوط به خواستگاری، آمیزش جنسی، تغذیه جنسی و حقوق زن و شوهر بر یکدیگر است.  مطالب آن  شامل مزخرفاتی است مثل:"زن باکره ای را بخواهید که فرزندان بسیار بیاورد و سرینش بزرگ باشد" . یا "هنگام دخول رو به قبله یا پشت به قبله نباشید" حتما" منظورشان این است که در جهت کاسه توالت باشید در این تقویم از این پیشنهادات زیاد به چشم می خورد.

وقتی این مطلب را خواندم یاد دانشگاه افتادم و کتاب "لمعه الدمشقیه" یادم می آید در آن کتاب هم به زوج توصیه شده بود هنگام سکس دستش را روی پیشانی زوجه بگذارد و "بسم الله" "بسم الله" بگوید. سوال اینجاست که کسانی که این مطالب را نوشته اند اصلا" چیزی به اسم میل جنسی را درک کرده اند  یا  اینها آن لحظات هوشیارند؟ چرا بعضیها به خودشان اجازه می دهند در مورد همه چیز نظر بدهند آن هم به این بدی؟ چرا اینها دین را تا این حد به سخره می گیرند؟

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 19:26 توسط | |

خودش جلوتر ایستاده بود. ۲ نفر هم پشت سرش بودند. یک زن و یک مرد. به نظرم خواهر و برادرش بودند. ساعت قدیمی بند طلا را نگه داشته بود و با همه توانی که داشت سعی می کرد نظر عابرین را به آن جلب کند تا شاید کسی پیدا شود و آن را بخرد. قدش تا کمر من و  سنش خیلی کم بود. نگاه آن ۲ نفر پشت سرش  به نظرم از همه تلخی های زندگیم تلختر آمد. یک نیاز آمیخته با خجالت بود. خجالت از اینکه نیاز دارند و خجالت بیشتر از اینکه خودشان دست کم ۲ برابر سن برادر کوچکترشان سن داشتند ولی زحمت این کار سخت را به او واگذار کرده بودند. اما خودش خیلی ناراحت نبود. حس می کردم از اینکه همین کار از دستش بر می آید راضی ست. اما خوب می دانستم که این حس فقط برای همین سالهای کودکیست. 

نمی دانم چرا به نظرم آمد آن ساعت متعلق به مادرشان است٬ حتی نمی دانم چرا باورم شده که آنها خواهر و برادرند. (شاید به خاطر نگاههای همرنگ و صادقشان باشد. شاید هم ساعت آنقدر قدیمی بود که به سن هیچکدام از اینها نمی خورد) . اما یک چیز را خوب می دانم که چند سال دیگر بزرگترین کابوس زندگی این بچه همین روزی از زندگیش می شود که من و اکرم دیدیم. ما که به عنوان عابر از کنارشان گذشتیم ٬به ساعت و آنها یک نگاه کوتاه انداختیم ٬چند ثانیه بعد از گذشتن از آنها آهی کشیدیم و دیگر راجع به آن با همدیگر حرفی نزدیم. فقط به اولین ساعت فروشی که رسیدیم چسبیدیم به ویترین و با اشتیاق ساعتها را نگاه کردیم و راجع به ساعتهای زیبایش صحبت کردیم.

 از آن روز حالم بد است. الکی می خندم. اصلا  از خودم راضی نیستم. از اینکه حتی جلو نرفتم تا به آن ساعت نگاه کنم. شاید با خرید آن ساعت معجزه ای در زندگی آنها به وجود می آمد. معجزه ای که فقط شکمشان را سیر می کرد.

پی نوشت: بعضی وقتها نمی دانم از دست خودم عصبانی باشم یا پولدارها یا گرسنگی یا ماه رمضان که آدم را مجبور می کند گرسنگی بکشد.

نوشته شده در شنبه 1388/06/14ساعت 17:8 توسط | |


Design By : Night Skin