رقص با یک دل سیر
شخصی،اجتماعی،وهرچه که بیاید
گاهی احترام گذاشتن به بعضی از آ دمها حتی کسانیکه باید بهشون احترام بگذاری یعنی زیر بار حرف زور رفتن. گاهی ناز کشیدن یعنی اشتباه. امروز بدبین شدم. این روزها از هر طرف بهم فشار وارد می شه. به جایی رسیدم که بگم: آرامش یعنی سکوت خانم این ور خط: سلام خانم. من اعلامیه شما را در روزنامه دیده ام. صدای موبایلش آنقدر بلند بود که در جریان همه مکالمه شان قرار می گرفتم( البته بالاجبار) خانم اون ور خط:( با ترس) اعلامیه؟!!! خانم این ور خط: بله دیگه. همین اعلامیه خونه که اینجا زده اید( تکه روزنامه را بالا می گیرد تا خانم پشت خط ببیند) خانم اون ور خط: وا خانم! اعلامیه چیه؟ ترسیدم٬ اطلاعیه. خانم این ور خط: چه فرقی می کنه خانم؟ حالا اطلاعیه یا اعلامیه؟ شرایطتون چیه؟ چند؟ ... و این مکالمه به همین شکل ادامه پیدا کرد راستی شانس آوردن یعنی همان کمک خدا یا یه چیز دیگر؟ دلم جنگلهای شمال را می خواهد. جنگلهای گیلان را. پاییزش رنگ و بوی خاصی دارد که در هیچ جای دیگری ندیده ام. دلم می خواهد جلوی جنگلهای گیلان بایستم٬ برگهای رنگی را ببینم و لذت ببرم. چشمهایم را ببندم٬ دستهایم را باز کنم٬ یک نفس عمیق بکشم٬ مثل جودی آبوت جیغ ریزی بزنم و بعد ... حمله کنم به سمت درختها. دوست دارم کفشهایم را دربیاورم و با پاهای برهنه بین برگهایی که روی زمین ریخته شده ٬قدم بزنم تا پاهایم خیس شوند. دوست دارم روی برگها دراز بکشم و خودم را با برگها بپوشانم.٬ در برگهای جنگل دفن شوم و احساس خوشبختی کنم٬ زندگی کنم. خیلی قوی و محکم حرکت می کنه.تیک، تاک .تیک ،تاک. ثانیه به ثانیه که جلوتر می ره انگار که جلوشو بگیرن،یه کوچولو می لرزه و بعد دوباره می ره سر جاش، همون جایی که باید باشه. هنوز پس لرزه های این ثانیه تموم نشده که ثانیه بعدی شروع می شه و این ادامه پیدا می کنه تا... وقتیکه باتریش تموم شه. درست مثل ما، ما آدمها. ما هم همینطور زندگی می کنیم وقتی این مطلب را خواندم یاد دانشگاه افتادم و کتاب "لمعه الدمشقیه" یادم می آید در آن کتاب هم به زوج توصیه شده بود هنگام سکس دستش را روی پیشانی زوجه بگذارد و "بسم الله" "بسم الله" بگوید. سوال اینجاست که کسانی که این مطالب را نوشته اند اصلا" چیزی به اسم میل جنسی را درک کرده اند یا اینها آن لحظات هوشیارند؟ چرا بعضیها به خودشان اجازه می دهند در مورد همه چیز نظر بدهند آن هم به این بدی؟ چرا اینها دین را تا این حد به سخره می گیرند؟ نمی دانم چرا به نظرم آمد آن ساعت متعلق به مادرشان است٬ حتی نمی دانم چرا باورم شده که آنها خواهر و برادرند. (شاید به خاطر نگاههای همرنگ و صادقشان باشد. شاید هم ساعت آنقدر قدیمی بود که به سن هیچکدام از اینها نمی خورد) . اما یک چیز را خوب می دانم که چند سال دیگر بزرگترین کابوس زندگی این بچه همین روزی از زندگیش می شود که من و اکرم دیدیم. ما که به عنوان عابر از کنارشان گذشتیم ٬به ساعت و آنها یک نگاه کوتاه انداختیم ٬چند ثانیه بعد از گذشتن از آنها آهی کشیدیم و دیگر راجع به آن با همدیگر حرفی نزدیم. فقط به اولین ساعت فروشی که رسیدیم چسبیدیم به ویترین و با اشتیاق ساعتها را نگاه کردیم و راجع به ساعتهای زیبایش صحبت کردیم. از آن روز حالم بد است. الکی می خندم. اصلا از خودم راضی نیستم. از اینکه حتی جلو نرفتم تا به آن ساعت نگاه کنم. شاید با خرید آن ساعت معجزه ای در زندگی آنها به وجود می آمد. معجزه ای که فقط شکمشان را سیر می کرد. پی نوشت: بعضی وقتها نمی دانم از دست خودم عصبانی باشم یا پولدارها یا گرسنگی یا ماه رمضان که آدم را مجبور می کند گرسنگی بکشد.
| Design By : Night Skin |
