شخصی،اجتماعی،وهرچه که بیاید
خسته و افسرده در خیابان قدم می زدم . یکدفعه به خودم آمدم و دیدم وسط پل هوایی ایستادم. باز هم شانس آوردم یا شاید هم خدا کمکم کرد که بی هوا نرفتم وسط خیابان بایستم.
راستی شانس آوردن یعنی همان کمک خدا یا یه چیز دیگر؟ نگاهش که می کنی نا خودآگاه می خندی. برگها سرتا سر زمین را پوشانده اند. زرد٬ سبز٬ قرمز ٬ نارنجی. درختهای میوه که پاییزی می شوند تو را از افسردگی در می آورند.
دلم جنگلهای شمال را می خواهد. جنگلهای گیلان را. پاییزش رنگ و بوی خاصی دارد که در هیچ جای دیگری ندیده ام. دلم می خواهد جلوی جنگلهای گیلان بایستم٬ برگهای رنگی را ببینم و لذت ببرم. چشمهایم را ببندم٬ دستهایم را باز کنم٬ یک نفس عمیق بکشم٬ مثل جودی آبوت جیغ ریزی بزنم و بعد ... حمله کنم به سمت درختها. دوست دارم کفشهایم را دربیاورم و با پاهای برهنه بین برگهایی که روی زمین ریخته شده ٬قدم بزنم تا پاهایم خیس شوند. دوست دارم روی برگها دراز بکشم و خودم را با برگها بپوشانم.٬ در برگهای جنگل دفن شوم و احساس خوشبختی کنم٬ زندگی کنم. آدمها با كج خلقي ها و حسادتهاشون، با دلسوزي هاي بيجا شون ، با بيان بدشون، حالم رو بد مي كنن، حالتم رو تهوع.
و آنگاه که زمان خسته از دویدن، می ایستد...
الآن بلندترین و جدیترین صدایی که می شنوم صدای ثانیه شمار ساعت قدیمی روی دیواره...
خیلی قوی و محکم حرکت می کنه.تیک، تاک .تیک ،تاک. ثانیه به ثانیه که جلوتر می ره انگار که جلوشو بگیرن،یه کوچولو می لرزه و بعد دوباره می ره سر جاش، همون جایی که باید باشه. هنوز پس لرزه های این ثانیه تموم نشده که ثانیه بعدی شروع می شه و این ادامه پیدا می کنه تا... وقتیکه باتریش تموم شه. درست مثل ما، ما آدمها. ما هم همینطور زندگی می کنیم جدیدا موسسه الغدیر قم یک تقویم زناشویی منتشر کرده که در آن کلی توصیه های جنسی هم مطرح شده.این کتاب با تیراژ صد هزار جلد به چاپ رسیده.این کتاب شامل توصیه های خاصی مربوط به خواستگاری، آمیزش جنسی، تغذیه جنسی و حقوق زن و شوهر بر یکدیگر است. مطالب آن شامل مزخرفاتی است مثل:"زن باکره ای را بخواهید که فرزندان بسیار بیاورد و سرینش بزرگ باشد" . یا "هنگام دخول رو به قبله یا پشت به قبله نباشید" حتما" منظورشان این است که در جهت کاسه توالت باشید در این تقویم از این پیشنهادات زیاد به چشم می خورد.
وقتی این مطلب را خواندم یاد دانشگاه افتادم و کتاب "لمعه الدمشقیه" یادم می آید در آن کتاب هم به زوج توصیه شده بود هنگام سکس دستش را روی پیشانی زوجه بگذارد و "بسم الله" "بسم الله" بگوید. سوال اینجاست که کسانی که این مطالب را نوشته اند اصلا" چیزی به اسم میل جنسی را درک کرده اند یا اینها آن لحظات هوشیارند؟ چرا بعضیها به خودشان اجازه می دهند در مورد همه چیز نظر بدهند آن هم به این بدی؟ چرا اینها دین را تا این حد به سخره می گیرند؟ خودش جلوتر ایستاده بود. ۲ نفر هم پشت سرش بودند. یک زن و یک مرد. به نظرم خواهر و برادرش بودند. ساعت قدیمی بند طلا را نگه داشته بود و با همه توانی که داشت سعی می کرد نظر عابرین را به آن جلب کند تا شاید کسی پیدا شود و آن را بخرد. قدش تا کمر من و سنش خیلی کم بود. نگاه آن ۲ نفر پشت سرش به نظرم از همه تلخی های زندگیم تلختر آمد. یک نیاز آمیخته با خجالت بود. خجالت از اینکه نیاز دارند و خجالت بیشتر از اینکه خودشان دست کم ۲ برابر سن برادر کوچکترشان سن داشتند ولی زحمت این کار سخت را به او واگذار کرده بودند. اما خودش خیلی ناراحت نبود. حس می کردم از اینکه همین کار از دستش بر می آید راضی ست. اما خوب می دانستم که این حس فقط برای همین سالهای کودکیست.
نمی دانم چرا به نظرم آمد آن ساعت متعلق به مادرشان است٬ حتی نمی دانم چرا باورم شده که آنها خواهر و برادرند. (شاید به خاطر نگاههای همرنگ و صادقشان باشد. شاید هم ساعت آنقدر قدیمی بود که به سن هیچکدام از اینها نمی خورد) . اما یک چیز را خوب می دانم که چند سال دیگر بزرگترین کابوس زندگی این بچه همین روزی از زندگیش می شود که من و اکرم دیدیم. ما که به عنوان عابر از کنارشان گذشتیم ٬به ساعت و آنها یک نگاه کوتاه انداختیم ٬چند ثانیه بعد از گذشتن از آنها آهی کشیدیم و دیگر راجع به آن با همدیگر حرفی نزدیم. فقط به اولین ساعت فروشی که رسیدیم چسبیدیم به ویترین و با اشتیاق ساعتها را نگاه کردیم و راجع به ساعتهای زیبایش صحبت کردیم. از آن روز حالم بد است. الکی می خندم. اصلا از خودم راضی نیستم. از اینکه حتی جلو نرفتم تا به آن ساعت نگاه کنم. شاید با خرید آن ساعت معجزه ای در زندگی آنها به وجود می آمد. معجزه ای که فقط شکمشان را سیر می کرد. پی نوشت: بعضی وقتها نمی دانم از دست خودم عصبانی باشم یا پولدارها یا گرسنگی یا ماه رمضان که آدم را مجبور می کند گرسنگی بکشد. محتوای جالبی ندارند بازیها هم اگر خوب باشد معمولا" در حد متوسط است. اینها ویژگی سریالهای تلویزیونی ماست. اما اگر آدم دقیقی و نکته سنجی باشی در همین سریالها هم به نکات جالبی می رسی. سریالهای سفارش شده ماه رمضان امسال هم خالی از این ویژگیها نیست. مثلا" سریال " پنجمین خورشید". ارزش دیدن دارد. نه از جهت محتوا و نه از جهت بازی و نه هیچ فاکتور دیگری که سریال خوب را از بد متمایز می کند٬ فقط از این جهت که نکات ریز جالبی را نشان می دهد. محسن یکدفعه ۲۴ سال جلوتر می رود. از سال ۶۴ به سال ۸۸ می رود و زندگیش تغییر می کند. می بیند خواهر مجردش ازدواج کرده٬طلاق گرفته٬بچه دار شده و بچه اش بزرگ است. محله اش تغییر کرده دوست صمیمی اش الآن خلافکار شده و خیلی اتفاقات دیگر.
در این ۲۴ سال آدمها خیلی تغییر کرده اند ٬ محله ها کمی عوض شده اند٬ اسم کوچه ها و خیابانها عوض شده ماشینهای جدید آمده اما پیکان هنوز همان پیکان است. پیکانی که خودمان می سازیم همانطور بدون تغییر باقی مانده. تنها چیز جالبی که نظرش را جلب می کند دستگاههای خودپرداز است که آن هم کار خودمان نیست. در طول ۲۴ سال گذشته تنها چیزی که تکنولوژی محسوب می شود همین دستگاه خودپرداز است که آن هم از فکر خودمان نیست . شاید کامپیوتر هم باشد. اما آن هم به پای پیشرفت کشورهای دیگر نمی رسد. و این باعث تاسف است. ۲۴ سال وقت کمی برای پیشرفت نیست. کارمان شده افتخار به پیشرفتهای آینده یا افتخار به پیشرفتهایی که الآن تاثیری روی زندگیمان ندارد. ما الآن جوان هستیم. الآن نیاز به آرامش داریم. الآن نیاز به امکانات و تفریح ـ به قول تلویزیونیها ـ سالم داریم. چند سال دیگر به دردمان نمی خورد. چند سال دیگر خیلی دیر است. کاش یاد بگیریم خلاقتر باشیم. ترس
ترس باز هم ترس همیشه ترسیده ام. همیشه اکثرمان ترسیده ایم.تا احساس خوشبختی می کنی یادت می آید که تمام می شود. دیگر نباید تمام شود. تازه شروع شده. نه. نباید بگم شروع شد پشت هر شروعی "تمام" می آید. به این می گن زندگی. همینکه یک هفته است پیدا شده. یک هفته خنده با کسیکه مطمئنی کنارت می مونه. با توئه. براش مهمی. می دونستم خوبه اما فکر نمی کردم اینقدر خوبه. واقعا" نمی دونستم چقدر خوبه که یه آدم خوب تو زندگیت باشه که بتونی بهش افتخار کنی که مجبور نباشی یکسری از کارهاش رو از دیگران پنهان کنی یا خیلی کارهای دیگه را انجام بدهی که بعضی از زنها مجبور به انجامش می شن. امروز احساس خوشبختی کردم. امروز بدون شک به آینده و حال احساس خوشبختی کردم. امروز فقط یک آرزو داشتم: همه دوستها و فامیلها همه کسانیکه دوستشون دارم این حس من رو تجربه کنن. همه مطمئن بشن که خوشبختند". آمین دیروز تو تحریریه بحث جبر و اختیار بود. زهرا می گفت ما تو انتخاب راهها مختاریم اما نتیجه همیشه جبره. بعد یه نقاشی کشید . ۳ تا خط کشید که ته همشون یه دایره بود. خطها راه بودند و دایره ها نتیجه. بعد گفت ما می تونیم یکی از این راهها رو انتخاب کنیم ولی خدا می گه اگه این راه رو انتخاب کنی نتیجه اش این می شه. گفت نتیجه همیشه ثابته. من می گم خیلی کارها کردم که مطمئن بودم نتیجه اش همونیه که منو خوشبخت و راضی می کنه. ولی نبوده. وقتی یه مدتی ازش گذشته فهمیدم که شانس اوردم به نتیجه نرسیده. همیشه خدا رو به خاطر جبرش که مجبورم کرد از اون راه بیام بیرون شکر کردم. اکرم می گفت هر چیزی که وارد زندگیت می شه حتی از کنارت رد می شه بی دلیل نبوده. من می گم من دوست ندارم مجبور باشم. حتی اگه خدا بخوادو یکی منو متقاعد کنه که اختیار هست. که اگه با اختیار کاری رو انجام بدیم موفق می شیم. که همیشه نباید جبر باشه برای موفقیت. یکی به من در این مورد کمک کنه
|